سيد محمد باقر برقعى
3020
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سوز عشق آتشى بينى اگر سر زده از گفتارم * سوز عشقيست كه از دل به زبان مىآرم دامنم را كه پر از گوهر غلتان بينى * خون دل بوده كه از ديده فرومىبارم پارههاى دل و لختجگر خونين است * لعل و ياقوت و عقيقى كه مقابل دارم خبر عشق و حديث مى و دلبر باشد * آنچه نقل آمده در دفترم از آثارم نشود ذرّهاى از مهر رخت اى مه ، كم * گر به زندان بلا درفكنى صد بارم هم به خواب آن رخ زيبا نتوانم ديدن * زان كه شب تا به سحر از غم تو بيدارم عاشق و رند و هوسبازم و مىخوارهء شهر * روزگاريست كه نبود بجز اينها كارم بود در مدرسه و خانقهم جاى و كنون * گوشهء ميكدهها هم قدح خمّارم همدمم جمله اديبان و حكيمان بودند * هست اكنون دوسه دلدادهء رسوا يارم هيچكس ز اهل بصيرت نكند صحبت عقل * با من مست ، چو ناديده دمى هشيارم همه ز ارباب فضيلت به شمار آرندم * خود بجز عشق ز هر فضل و ادب بيزارم گفت « كيوان » كه مرا بود هنرمايهء فخر * حالى از دولت عشق از هنر آيد عارم داغ بلبل گر رهايى طلبى از غم نو يا كهنى * خاطر خويش كن آزاد ز هر ما و منى تلخكام از غم گردون چه نشينى ، برخيز * شاد كن دل ز وصال بت شيريندهنى روى آزادى و آسايش جان كى بيند * آنكه از حرص فكندهست به گردن رسنى با همه مال كه اندوختى اى خواجه به عمر * وقت رفتن نبود بهرهء تو جز كفنى مشكن هيچ دلى را كه بسى رفته به باد * تاج و تخت شهى از آه دل پيرزنى نيست در مسجد و ميخانه كسى صاحب حال * نه در آن مؤمن صادق نه در اين مؤتمنى خانقه گشته تهى ز اهل دل و شور سماع * خرقان مانده ولى نيست در آن بوالحسنى « 1 » طوطيانند كه شكّرشكنانند ، ولى * ريخته چرخ شكر در بر زاغ و زغنى پر شد از زاغ و زغن باغ و دريغا كه در آن * نيست ديگر اثر از طوطى شكرشكنى خوشتر از باغ بهشت است وطن گرچه كه نيست * مهر او در دل هر دوزخى بىوطنى
--> ( 1 ) - ابو الحسن خرقانى از بزرگان صوفيه بوده است كه در ديهء خرقان ، نزديك شهر بسطام به دنيا آمده و در همانجا اقامت داشته و از دنيا رفته است .